Sunday, May 16, 2010

آخر این همه عشق و عاشقی تباهیه ..

نمیخوای من فراموشت کنم ، هر یکی دو ماه یه بار برمیگردی ، خوب میشی ، منو بازی میدی و میری .. با اینکه از تمام احساسات من خبر داری ، میدونی دوستت دارم ..
وقتی داری میری حرف همیشگی تو تکرار میکنی و میگی تنها ترس من تو زندگی اینه که یه دختر بگه با احساسات من بازی کردی .. این بازی کردن نیست ؟ داشتم فراموشت کردم که برگشتی گند زدی دوباره .. مث همیشه .. چرا نمیزاری زندگیمو کنم ؟ اگه بعد ف.ن تنها کسی که تو زندگیم باشه که نبخشمش تویی .. حرفای اون روزت .. کلن همه ی تحقیر و توهینات مگه یادم میره .. کلاس گذاشتنت ، جواب ندادن ، غرور مسخره ت ، با کلی امید پی ام میدادم بهت میریدی بهم .. تو که دختر تو زندگیت زیاده ، منم که توقعی ازت ندارم ، تو که انقدر کول میگی هرکی خواست بهم نزدیک شه میگم خدافظ ، خدافظ .. بدون اینکه ذره ای به طرف مقابلت فک کنی .. بدون اینکه فک کنی اونم آدمه ، شاید داغون شه .. چرا دوباره برمیگردی ؟ من چه تاثیری تو زندگیت دارم ؟ بزار از همین دور دوستت داشته باشم ، توام با هرکی دوست داری باش .. لعنت به من ، خب ؟ فقط بازیم نده .. خواهش میکنم ، به خدا نمیگذرم ازت ..

No comments:

Post a Comment