میگم زندگی چقدر بالا و پایین داره ها، یدفه میبینی چهمه تغییر کردی .. البته این تغییر بعضی موقعها خوبه ، بعضی موقعها هم بد اما در حینش که داری تغییر میکنی متوجه نمیشی .. مث الان من که بعد از مدت هااا اومدم تو این وبلاگ ، این نوشتههای پایین و دیدم فقط تاسف خوردم به حال خودم .. گفتم خااک .. چقدر بدبخت بودی اون موقع .. پووووف
بچه بودم .. احساساتی بودم ، خیلی زیاد واسه یه مشت حیوون ارزش قائل بودم
بزرگ شدم .. سنگ شدم .. هیشکی به هیجام نیس ..
هر جفتش بده ، اما نمیدونم چرا به یه حالتی بینشون نمیرسم ..
دیروز با بابک و دوستاش رفته بودیم آلما خیلی خوش گذشت بهم ، ینی بد از خیلی وقت بهم خوش گذشت ، بعدش که منو رسوندن خونه .. اومدم تو اتاق دلم گرفت .. دیدم دنیا دنیاااا هم که بهم خوش بگذره و تفریح کنم باز ته دلم یه چیزی هست که نمیزاره لذت ببرم ..
آقا چرا از رو مک نمیتونم چیزی بریزم رو هارد .. ایشش
چقدر روش حساب میکردما ، خیلی ، هی میگفتم چقدر این بشر چیز میز بارشه ، بعدن فهمیدم همش ادعااا بود ، همهی حرفاش کپی حرفایی بود که از تو کتابا و فیلمها دیده و شنیده بود ، ینی چیزایی بود که آرزو داره بهشون برسه .. یه جور عقده ..
امیدوارم زودتر بفهمه چی میخواد از زندگی و چی نمیخواد
No comments:
Post a Comment