Thursday, January 19, 2012

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

بعد از مدتها اومدم چیز بنویسم ، نمیدونم از کجا شروع کنم .. دلتنگم .. دلتنگ گذشته‌ها.. اون بی‌قراری‌ها، تپش قلب‌ها ، ذوق و شوق‌ها.. نمیدونم چرا حس میکنم دیگه هیچوقت اون حس و حال سراغم نمیاد ، کاش با تفکر الانم میتونسم باهاش دوست بمونم ، مث الان که نمیزارم هیشکی غرورمو بشکونه ، مث الان که کسی جرات نداره باهام بد صحبت کنه ..

اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره .. با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره .. میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره .. همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره ..

بعد از دو سال دیدمش ، یهو پرت شدم به 8 اسفند 88 ، وقتی که اسمس داد برو دنبالش ، باید باهم بمونیما ، گذشت .. 2 سال گذشت .. من درسم تموم شد و اون تو همون دو سال پیش موند .. عنم میگیره ازش ، از همه چیزش ، از تیپ و قیافه‌ی مسخره‌ش، از کارهای عن تر از خودش ، از این خود شاخ بینیش ..

بلیطای جشنواره میفروشن ، اه بازم پرت شدم به دوسال پیش ، تو همین موقع‌ها که تلفن میزد ، میگفت بلیط گیرم نیومده ..

4شنبه اومد ونک دنبالم ، نشستیم تو تاکسی یهو گفت شمارهشو بده ، گفتم چی ؟ گفت میگم شماره‌شو بده .. گفتم واسه چی ؟ گفت میخوام زنگ بزنم بگم ببین الان ساعت 8:30ه من با اینم اما محمدودیت نداره .. هه..

پوووف ، بگذریم

No comments:

Post a Comment