Monday, April 12, 2010

می گریزم از رسوایی ..

ميگم بابا اين همه رو بردي سر کار ، منم ببر .. چي ميشه مگه ؟ فائزه رو بردي طراحي دکوراسيون ، کاري که من عاشقشم .. ميگه دختر ! اولن اون ليسانس قاليبافي داشت و تو کامپيوتر ميخوني .. دختر من بخواد بره مغازه ها قفسه بچينه ؟ ميگم نخير اينجوري نيست .. ميگه تو چي تو زندگي کم داري ؟ ها ؟ دختر من بايد ماشين و بزاره زير پاش، صب به صب 100 تومن پول برداره ، بره واسه خودش بگرده تا شب حال کنه .. کار چيه ؟ اصلن حرفش رو نزن :|
اووف ، انقدر آدمو گنده ميکنيد که من ادعاي خدايي کنم .. زندگي پاستوريزه .. فک ميکنم بعضي موقع ها بهتره آدم لجن باشه ، حتي مايه ي ننگ خانواده .. هووم ؟ دارم تمرين ميکنم :)

بي ربط : ميکشيم هر روز و هر روز چنديدن عدد ..
بي ربط : ديروز ميخواستم برم کافه پراگ ، سر 16 آذر يه پيرمرد نابينا رو ديدم ميخواست از خيابون رد شه ، دشتشو گرفتم از خيابون ردش کردم ، گفت دخترم مسيرت کجاس ؟ گفتم شما کجا ميخواين بريد ؟ گفت ميدون انقلاب .. دستشو گرفتم تا نزديک ميدون داشتم ميرفتم ، عاطفه و فرزانه رو ديدم ، منو با اون پيرمرد دس تو دس ديدن کپ کردن ، گفتم ميام الان ، يارو رو از خيابون رد کردم ، گفت دخترم ميخوام برم مسجد .. گفتم والا من بلد نيستم مسجد و اگه اجازه بديد من برم .. عاطفه م هي زنگ ميزد به موبايلم .. کلي تشکر کرد و من رفتم .. اما انقدر عذاب وجدان گرفتم چرا تا اخر مسيرش نرسوندمش .. خدا منو ببخش .. عاطفه و فرزانه که کلي مسخره م کردن سر اين موضوع ، ميگفت تو خري .. الان دو تا بال درآوردي فرشته ي مهربون .. من چيزي نگفتم بهشون ، اما وقتي گفتم عذاب وجدان گفتم ، کلي خنديدن بهم که تو ديوونه اي و فيلان ..
نميدونم من زيادي وجدان دارم يا اونا کم دارن .. ؟

No comments:

Post a Comment