Sunday, April 18, 2010

نمی خواستم تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم

ديروز تا 8شب کلاس داشتم ، ظهر داشتم ميرفتم دانشگا ، سر ميرداماد 5 ، 6 تا پسر که لباس سربازي تنشون بود و ديدم ، هموشون ساک دستشون بود ، گفتم آخي .. دارم ميرن مرخصي شايد .. ناخود آگاه وسط خيابون خيره شدم بهشون .. انگار واقعن حس ميکردم ميتونم بين اونا پيدا کنمش .. نگاهشون افتاد به من ، سري سرمو برگردوندم رفتم دانشگاه .. يه لحظه دلم به حال خودم سوخت ..

فوبيا پيدا کردم به هرکي که لباس سربازي تنشه

..نه ديگه اين واسه ما دل نميشه



No comments:

Post a Comment